خرید بک لینک

دیگه بوی اسفند ماه هایِ ، خونه مون نمیاد، آن بدو بدوهای آخر اسفند ،تلاش برای نو شدن های الکی.، برای جان دادن به بی جانی لحظه های خاک گرفته ی زندگی ،گرم وسرد شدن ناگهانی هوا ،غر زدن های دریا برای خرید ، کارهایِ خانه تکانی آخر سال ، هفت سین های مامان و ساعتها تماشای رنگِ بنفشِ گُلِ سُنبل،...

یادم میاد یکسال روی تخم مرغ ها میمون کشیده بودم و چقدر بچه ها خندیده بودند..هرسال مامان عدس یا گندم ، سبز میکرد بچه که بودم وقتی سبزه ها جوانه میزدند ذوق میکردم، فکر میکردم هر چقدر سبزه ها بلندتر شوند خوش شانسی و برکتش بیشتره و هر روز آب میدادم چند سال هم از بس اب دادم سبزه ها گندیدند و سَر ِتحویل سال رفتیم از بازار سبزه خریدیم

همیشه هفت سین برای مامان مهم بود،هنوز هم هست البته بدون ماهی قرمز .

که از یه سالی به بعد مامان هیچوقت ماهی قرمز نخرید

سالها پیش به مامان گفته بودم قشنگی ندارد یک موجود زنده را اسیر تُنگ کنیم آن هم سر سفره هفت سین به نیت ِ زندگی خودمان ، ماهی هم که سین ندارد بنشیند پای هفت سین..

و از آن سال به بعد نخریده بود

و حالا من چقدر دلم برای همین ها تنگ شده

دل تنگم برای همه آن لحظه ها . برای همه آدمهای زندگیم

بعضی دل تنگی ها درد دارند .حتی نوشتنش..پس نمی نویسم

حواسم را پرت می کنم ...تا همه چیز در سینه م حباب شود و بترکد که از دل تنگی گریه م بگیرد که سبک بشوم مثل باد، بوزم بی تعلق، بی سرانجام، دلتنگ تر از همیشه ، برای همه برای ....

چند وقت پیش توی دفترم نوشته بودم" آدمی كه مدت هاست از شما چيزي نمي داند و مدت هاست از او چيزي نمي دانيد یعنی خیلی وقت است که خیلی چیزها تمام شده.نمی شود که آدمی همیشه خودش را گول بزند و بگوید تمام نشده !"

مدتهاست که فهمید ه م گول زدن ِ خود ، چیزی را تغییر نمیدهد ..چند تا حرف يا هر از گاهي سلام چطوري؟

چیزی به جز سايه ي از محبتِ باقی مانده ی سالهای دور و دلتنگی و ردی از جای خالی آدمهای خوب ِ زندگیمان نيست.

آدم اولش تلاش میکند هیچ چیزی تمام نشود چون باور نمیکند تمام شدن را ...اما رابطه ها دوسویه ند ...يك نفرِ رابطه كه نباشد کم کم بودن ِ آن دیگری هم تمام مي شود.

كلي آدم تمام شده توي زندگيمان هست از دوست و آشنا...

از وقتي هم که دور شده یم و اينجا آمده یم تمام شدنشان برایم پررنگتر شده

اينها را به خودم يادآوري که ميكنم تكليفم با خودم معلوم تر می شود.

نظر دیگران را نمي دانم،ولی آدم یا فامیل یا دوست یا رفیقِ ، براي من آن كسي است كه همیشه و در همه ی لحظه ها حالم را بداند.

کسی كه از روزگارش باخبرباشم و از روزگارم با خبر باشد

غیر از این ،بقیه ی آدمها اگر چه هستند اما سایه ند گاهی پر رنگ گاهی کم رنگ ، بی نور هم که سایه ی نیست

مدتهاست که از هر چه هست از آدمها از سایه ها...عبور کرده م با تلخی وسنگینی...عبور ساده نبود و کسی چه میداند این ساده نبودن یعنی چه !...

نشسته م به گذرِ فصل ها..و این زمان هست که میگذرد، گذری مثل ِ کلاف پر از پیچ ، پر از گره ، پر از بالا و پایین های بی نهایت، گاهی زیبا گاهی سخت ...گاهی تلخ گاهی شیرین.. مقصدی وجود ندارد

هرچه بود و هست فقط مَسیره.

و این مسیر بلاخره دیر یا زود ،تمام شونده ست ."

...

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 18:12

صفحه بندی