"در قلب هر یک از ما زخم هایی هست که هیچ وقت خون شان بند نمی آید. زخم هایی که شکل چنگ انداختن دارند و طعم ِ نانِ مانده در آفتاب ، در قلبِ هر یک از ما ، شکل و شمایلِ یک عشق جا مانده که شبیه به خودمان هست
ک در طول عمرمان ، فقط یک نفر شبیه خودمان می شود
در قلبِ هر یک از ما یک سفرِ نیمه تمام از من به من و از من تا او مانده است که بویِ هیزم سوخته می دهد و رنگِ ارغوان ابتهاج را دارد.سفری به نیمه ی خالیِ زندگی..
در قلب هر یک از ما شتابی است برای رفتن...برای خفتن..
برای بستنِ آن زخم ِ باز ، که ایستاده است در باد
که هر روز تا می خورد. و تا میزند ما را..."
پ.ن..دلم برايش تنگ شده، شبِ من صبح اوست..
سر درد دارم و از بار آخري كه باهاش حرف زدم سالهاست ک میگذرد، سالهاست..
روز ميلادت مبارك ِخودم ک ندارمت ولی
خوشبختی نبض باشد به لحظه هايت رفيق...سنگ صبور...
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی