خیلی بد است، خیلی خیلی بد است که آدم نمی تواند تمام آنچه را آنطور که هست بنویسد.جزء به جزء ، بدونِ اینکه نیاز به بیان داشته باشد.
حالِ آدم باید بد شود وقتی می بیند نوشته هایش چه چیز بیهوده ی از آب در آمده حتی اگر بی منظور نوشته شده باشند
این یعنی کلمهها کافی نیستد هیچوقت کافی نبودند
کلمه های پوچ ند
وقتی خروجی ش میرسد به خب ک چی،؟ راست میگه خب ک چی؟ .ولی چه کسی باور میکند که روزهای گذشته و آرزوهای فراموش شده، آدمی را تا پایینترین حد تصور نزول بدهد به دل تنگی های زیاد ...ک تمام دنیا را برایش ناامن کند.تمام دنیا را..
میبینی سنگ صبور ..
میبینی دنیا دیگر هیچچیزی ندارد. هیچ چیز ...تا تهتهاش هم که بروی باز همین است ...هر کجای دنیا ک باشی ..بی همه چیز هست ...گاهی میخواهی این دنیای بی همه چیز متوقف بشود، برگردی، بمیری ولی مگر میشود؟ نمی شود
شاید در قصه ها زندگی چیز دیگر باشد یک راه سرسبز و زیبا ...
اما در واقعیت اینطور نیس پیچ و خم زیاد دارد ..
نمیتوانی فرمان را بچرخانی و برگردی ،یا نمیتوانی پا بگذاری روی گاز و بری تاپرتگاه. و نمی شود رها کرد... حتی دیوانگی ها را
من هم نتوانستما ..اصلن خیلی از حرفا بماند پای دیوانگی ها
برای دیوانگی هم قانون لازم نیس .لازم نیس ک گرفتار اتفاقات عجیب غریب و طوفان زندگی بشی ک موج به موج تو را ببرد به بیابان سر بگذاری...گاهی نشستی زیر سایه درختی در دورترین جا از همه ،اما بلدی ک پای جنون خودت بیایستی
بس ک جنون بعضی قصه ها طول و عرض ،زیاد دارد. اینقدر زیاد ک بعضیوقتها آدم خودش هم نمیداند که چه میگوید
بعضی از حرفها را بگذار پای نفهمیدن ها..دیوانه بودن ها
یا پای نوشتن از دنیای ویران شده ی آدمها..
پای ناچار بودن ،پای گذر عمر...پای آدمها ،خاطرات ، اتفاقات ...
پای دنیایی ک فرو ریخته و تمام شده...پای دل تنگی ..
بگذار پای سراشیبی این نقطه از عمر
که نمیدانم دقیقن کجای شیب عمرم حساب میشود...
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی