نوشتن از تو مثل خواندن عاشقانههای مولانا ست، یا حتی غزل های حافظ در شب های یلدا یا حتی خواندن شعرهای شاملو ، سیدعلی و ..و..
ک صد هزاران هزار چندانیم...
ک فاصله تجربه بیهوده ی بود شاید..
هر چتد فقط خودم میدانم که سالها در نبود تو اوضاعمان چقدر مثل سرزمینهای ویران و جنگزده شده بود ک حتی کسی نبود که به داد سرزمین ویران برسد و چه کسی میداند که چقدر و چقدررر سخت گذشت و گذشت ..ک برزخ باشد و خودت.ک پر باشی از کلمه و اتفاق ...
ولی گذشت و ردش تا همیشه به جاست و تو بهتر از هر کسی هم زخمش را میشناسی هم ردش را
اینهمه سال گذشته و اینهمه معرفت داشتی ک داشتن معرفت هم وجود میخواهد...داشتم فكر مي كردم اينهمه سال, نمیدانم شاید بودن م هرگز چیزی به تو نبخشیده
ولی بودن تو خيلي چيزها به من داد
مهمترین ش ،فرصتِ به خودم ..فرصت, گفتنِ از آنچیزهایی ک ناگفتني بود با همه .
فرصت از آنچه حس مي كردم و جاري نمي شد بر زبانم بين واژه ها میماندم
تو ادمی كه نديده، مي شناختمت می خواستمت
با تو ياد گرفتم كه ما آدمهای دور از هر چه آشنا ،نزديك تربودیم به هم .
و تو آنقدري زلال ،آنقدري نزديك به من، بودی كه با هيچ اتفاقي ديگري قياس كردني نبودی و نیستی
تو بودی ک من فهمیدم لابلای این دنیای تیره با آدمهای تیره ترش ، خوب ها هم گاهي اتفاق مي افتند،
ک بقول محمود دولت آبادی "عشق مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند، منقلب میکند.. میگریاند. میچزاند. میکوباند و میدواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است.
در تو عشق میجوشد، بیآنکه ردش را بشناسی. بیآنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی."
مثل تو..ک نور بودی حتی از دور ...
ممنون م ک بودی برای همه آن سالهای دور...
امیدوارم روزهای نزدیک و این روزهای زندگیت مثل خودت پر از نور باشد وخو شبختی و آرامش ...
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی