...برای یک دوست میگفتم ... برای کسی که بعد از چندین سال، از آن سوی آبها آمده...
نصف شب بود اما با همه ی اشتیاق ش به حرفهایم گوش میکرد چنان با اشتیاق گوش میکرد که حرفهای من هم تمامی نداشت گویی ...
خیلی جاها ، وسطu200dِ حرفهایم، با تعجب میگفت wow ...و خیلی جاها از سر ِ همان تعجب،میگفت چه خوب..
می گفت چه خوب که زندگی ت این چنین خوب هست
چه خوب که مثلِ همان سالهای دور، هنوز خودت خوب ی ...
چه خوب که خیلی چیزها از گذشته یمان سر جایش هست
و هزار و یک چه خوب ِ دیگر ..
..گفتم و گفت ..
حرفهایمان که تمام شد
او
با یک "حال ِ خوب "رفت تا بخوابد
بعد من با خودم فکر کردم که
چه خوب که از نداشته ها برایش نگفتم
چه خوب از نتوانستن ها و از نشدن ها ..
از زمین خوردن ها . از دردها .. نگفتم
چه خوب که از...
بیخیال..
ولی ....دارم فکر میکنم واقعن کجای این زندگی
این همه چه خوب گفتن
داشته که من همه ی این سالها نفهمیدم
بلند می شوم
چراغ را خاموش میکنم و میگذارم زندگی چند روزی همینجور چه خوب بماند
و من چند روزی آدم ِ چه خوب ِ این زندگی باشم ...
این هم یه اهنگ که با هم بارها گوش کردم به یاد روزهای دبیرستان ..برا خودم هم جالب بود بعد از سالها..
http://s6.picofile.com/file/8189254450/05_Sende_Kaldi_Yuregim.mp3.html
"برهان چاچان"

برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی