سلام رضا
حالا که دارم اینها را برایت مینویسم، تو سالهاست که آرام و بی خیال خوابیدهای
میدانم که نگفته ها را هم میدانی
میدانی که
چقدردلمان برایت تنگ شده ..
میدانی که
خواهرت رضوان عروس شده ..
رضوان دل كَنده از خانهي پدري .دل کَنده از بهانه هایش برای نرفتن ..
دل كَنده از اتاقي كه با تو مشترک بوده و تا 1 بهترین جاي دنيا هست برایش.
. دل كنده از جای خالی برادر ِ دوقلویش، از کتابهایش از عکس هایش که سالها آویخته به دیوار، دل کند از گریه ها و خاطره های مشترک. از عروسكها...از بازیها...
رضوان عروس شده. آخر ِ شب، بعد از آنهمه لحظه ها ي شيرين ِ به يادماندني ، آقاي داماد او را برداشت آورد منزل ِ عمه ..كه پدرش ، دستش را بگذارد توي دست ِ اقاي داماد؛ كه آقای داماد رضوانم را بعد از خدا، میسپارم به دست ِ تو.
رضوان عروس شده . لباس ِ سفيد پوشيده و كنار ِ مردي كه دوستش داشت و دارد ايستاده
اما ا شكهایش سُر ميخوردند روي گونههایش
و عمه که با چشمان قرمز میگفت:. « ما فقط ،مادر و دختر نبوديم. تو همه ی دار وندارم بودی» و ...و ....و...
و من كمی دورتر كلمهها توي دهانم يخ بسته
آخخخخخ عمه ! تمام این سالها چه همه پیر شدی با نبود رضا ...
توی دلم میگویم
آقای داماد، جان تو و جان رضوان ...
خوشبخت باشی رضوان ِقشنگم ..
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی