1، بقول علیرضا آذر، آدمها دوتا صفر گلاویز ،دوتا هیچ به هم..2. خاطرات هستن و آدمهایش، ک غوطهور در آب زلال..
3.آدمهای تنها در خانه های خالی...4،جبر چیست !خورشید دلش میخواست از غرب طللوع کنه ولی از شرق طلوع میکنه چون جبرهدرخت سیب از روی علاقه ، سیب نمیده ، ولی جَبرهعلف غذای مورد علاقه گاو نبود، اگر جَبر نبودحلزون هم دوست داشت گاهی از خونه ی خودش دور شود ،ولی باز جَبر بودو انسان ..خدایا گفته بودی ایها الناس صبور باشید چون قراره اون دنیا همه ی این جَبرها رو جبران کنیولی خدای من ،عزیز من، دورت بگر
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
در روز جاری ساعتها به پهناي صورت اشك ريختماحساس ميكنم دور از عزيزانم حريم امن روانيم رو از دست دادم، دوستانم رو از دست دادم، اعتماد به نفسم رو از دست دادم. دلتنگي اين روزها منو بلعيده.نگرانی این روزها مرا بلعیده ..اضطراب چسبیده بود بیخ گلویم، ترکیب شده بود با نگرانی . نه توانش را دارم خبرها را دنبال نکنم
نه میتوانم این ترس فلج کننده را تحمل کنم. خوابم بهم ریخته، تنفسم هم.سنگین و کرخت و پر از غمم. چقدر همه چیز این دنیا ،مضحک و غمانگیز است..هر از گاهي فامیلی ، آشنایی، رفيقي پيام ميده و از اتفاق
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
لزوما منطق همیشه معتبر نیستاین منطق همه چیز را فدای بقای آدمی می کند
آن هم آدمی که تشکیل شده از یک مُشت خطاهای ذهنیو هزارن تله ی ذهنی ....یک عمر منطق را بعنوان سند و مدرک محکم و معتبر اضافه میکنیم به داشته هامون به زندگیمون ،به ذهن بیچاره.به قلبمون..ک مثلن بگیم چه خوب در فلان زمان منطقی بودمبعد سالها میمانیم زیر سایهی تاریکِ همان منطق...چون باور کردن آنچه بنام منطق میشناسیم و مینامیم همیشه سادهتر است و قابل درک تر ...اما زندگی ، دو دوتا نیس ک همیشه از روی منطق بشه چهار...گاهی پنج میشه گاهی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
این دلنوشته ی دکتر کاتوزیان هیچوقت تکراری نمیشه ..سر تا پایم را خلاصه کنندمی شوم "مشتی خاک"که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانهیا "سنگی" در دامان یک کوهیا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوسشاید "خاکی" از گلدانیا حتی "غباری" بر پنجرهاما مرا از این میان برگزیدند :برای" نهایت"برای" شرافت"برای" انسانیت"و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :" نفس کشیدن "" دیدن "" شنیدن "" فهمیدن "و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمیدمن منتخب گشته ام :برای" قرب "برای" رجعت "برای" سعادت "من مشتی از خاکم که
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
نوشتن از تو مثل خواندن عاشقانههای مولانا ست، یا حتی غزل های حافظ در شب های یلدا یا حتی خواندن شعرهای شاملو ، سیدعلی و ..و..ک صد هزاران هزار چندانیم...
ک فاصله تجربه بیهوده ی بود شاید..هر چتد فقط خودم میدانم که سالها در نبود تو اوضاعمان چقدر مثل سرزمینهای ویران و جنگزده شده بود ک حتی کسی نبود که به داد سرزمین ویران برسد و چه کسی میداند که چقدر و چقدررر سخت گذشت و گذشت ..ک برزخ باشد و خودت.ک پر باشی از کلمه و اتفاق ...ولی گذشت و ردش تا همیشه به جاست و تو بهتر از هر کسی هم زخمش را میشناسی هم
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
خیلی بد است، خیلی خیلی بد است که آدم نمی تواند تمام آنچه را آنطور که هست بنویسد.جزء به جزء ، بدونِ اینکه نیاز به بیان داشته باشد.حالِ آدم باید بد شود وقتی می بیند نوشته هایش چه چیز بیهوده ی از آب در آمده حتی اگر بی منظور نوشته شده باشند
این یعنی کلمهها کافی نیستد هیچوقت کافی نبودندکلمه های پوچ ندوقتی خروجی ش میرسد به خب ک چی،؟ راست میگه خب ک چی؟ .ولی چه کسی باور میکند که روزهای گذشته و آرزوهای فراموش شده، آدمی را تا پایینترین حد تصور نزول بدهد به دل تنگی های زیاد ...ک تمام دنیا را برایش نا
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
"در قلب هر یک از ما زخم هایی هست که هیچ وقت خون شان بند نمی آید. زخم هایی که شکل چنگ انداختن دارند و طعم ِ نانِ مانده در آفتاب ، در قلبِ هر یک از ما ، شکل و شمایلِ یک عشق جا مانده که شبیه به خودمان هستک در طول عمرمان ، فقط یک نفر شبیه خودمان می شود
در قلبِ هر یک از ما یک سفرِ نیمه تمام از من به من و از من تا او مانده است که بویِ هیزم سوخته می دهد و رنگِ ارغوان ابتهاج را دارد.سفری به نیمه ی خالیِ زندگی..در قلب هر یک از ما شتابی است برای رفتن...برای خفتن..برای بستنِ آن زخم ِ باز ، که ایستاده است
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
راست میگه ،احتمالن شانس آوردم که سهمم از داشتن ِ آدمهای خوب ِ زندگی م،
هیچوقت مشروط به "خوب بودنِ خودم" نبوده، که اگر این جوری بود...
من هیچ سهمی از آدمهای خوب نداشتم ..."
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
"می گوید ؛ عجله کن، دیر شد !
و من ، کمی آنطرف تر ، پا روی پا انداخته م و به این فکر می کنم
هر بار که در زندگی م عجله کرده م
به "هیچ" رسیده ام ؛
به هیچِ مطلق..."
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی